دوشنبه 30 اردیبهشت 1392 ساعت 20:52

یک کلاسور دارم که داخل آن پر از یادداشت ها و نوشته هایی است که بچّه ها در طول سال های تحصیلی برایم نوشته اند .  

گاهی به این نوشته ها سر می زنم و خاطرات شیرین سال هایی را که با بچّه ها بودم مرور می کنم . 

بچّه هایی که دیگر بزرگ شده اند و هر کدام در زیر این آسمان بزرگ به دنبال زندگی خود هستند .

خدا نگهدار همه ی آن ها ...

یکی از این یادداشت ها را که در این جا می بینید برای من نه تنها در آن زمان بلکه امروز نیز خیلی مهم و با ارزش است !!       

       

اندیشه ی بچّه ها بزرگ و مهم است پس نباید درباره ی آن ها کوچک فکر کنیم .

 
           
پنجشنبه 26 اردیبهشت 1392 ساعت 22:38

روزی خدا هستی را قسمت می کرد

خدا گفت :

چیزی از من بخواهید . هر چه باشد شما را خواهم داد . سهمتان را از هستی خواهم داد . زیرا خدا بسیار بخشنده است .

و هر که آمد چیزی خواست . یکی بالی برای پریدن . دیگری پایی برای دویدن . یکی جثّه ای بزرگ خواست و آن یکی چشمانی تیز . یکی دریا را انتخاب کرد یکی آسمان را !

در این میان کرم کوچکی جلو آمد و به خدا گفت :

من چیز زیادی از این هستی نمی خواهم ، نه چشمانی تیز و نه جثّه ای بزرگ ، نه بالی و نه پایی ، نه آسمان و نه دریا !

تنها کمی از خودت ، تنها کمی از خودت را به من بده  !

و خدا کمی نور به او داد .

نام او کرم شب تاب شد .

خدا گفت آن که با خود نوری دارد بزرگ است ، حتّی اگر به قدر ذرّه ای باشد ، تو حالا همان خورشیدی که گاهی زیر برگی کوچک پنهان می شوی .

و رو به دیگران گفت : کاش می دانستید این کرم کوچک بهترین را خواست ، زیرا از خدا جز خدا نباید خواست ! 

هزاران سال است که او می تابد ؛ روی دامن هستی می تابد . وقتی ستاره ای نیست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسی نمی داند که این همان چراغی است که روزی خدا آن را به کرم کوچک بخشیده است .   

                                          « مامان امیر رضا » 

 

 

           
یکشنبه 22 اردیبهشت 1392 ساعت 18:17

      

 

           
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 22:34

      

         باز باران  

       

       با تـرانـه  ... 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

           
شنبه 21 اردیبهشت 1392 ساعت 22:22

کودک کلاس سوّمی در پایان ساعت درسی با ذوق و شوق در کلاس شعری را آهنگین بلند بلند می خواند .

توجّه من جلب شد . وارد کلاس شدم ، با سلام علیک و لبخند گفتم : به به چه صدای قشنگی ‼

پسرم این شعر رو از کجا یاد گرفتی ؟  

من وقتی بچّه بودم این شعر رو تو  رادیو  شنیدم و مربوط به سال های خیلی قبل است !

ــ آقا اجازه ، من این شعر رو از پخش ماشین بابام یاد گرفتم ‼

و من در حالی کلاس را ترک می کردم که زیر لب با خود زمزمه می کردم :

باباها و مامان ها ، حواستون جمع هست … ؟!!! 

 

           
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ساعت 22:51

         

 

           
پنجشنبه 19 اردیبهشت 1392 ساعت 19:27

 دیشب وقتی دست نوشته های مامان ها و باباهای خوب شما بچّه ها را می خواندم خیالم  راحت شد که بیشتر بچّه ها برنامه ریزی خوبی برای کارهای خود دارند و من از این موضوع خیلی خوشحالم  .  

وقتی کارها رو به راه باشد مامان بابا هم خیالشون راحت است و اذیّت نمی شوند و از شما راضی هستند . 

رضایت والدین خیلی خیلی مهم است !

می بینم که برخی از بچّه ها در مدیریت برنامه ریزی خیلی موفّق بوده اند .

من به شما تبریک می گویم .

بچّه ها این روزها بیش تر نیاز به تولید وقت داریم .

کلید موفّقیّت در دستان شماست !    

 

           
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1392 ساعت 19:27

زنگ تفریح در دفتر دبستان از حرمت شناسی بچّه ها نسبت به معلّمین صحبت می کردیم که آقا معلّم کلاس اوّل تعریف کرد :

به یکی از بچّه ها با خنده و شوخی گفتم : وقتی بزرگ شدی ، خواستی داماد بشی منو هم دعوت می کنی ؟

هنوز حرفم تمام نشده بود که یکی دیگه از بچّه ها بلند شد و گفت : آقا شما که تا اون موقع مٌردین ‼ 

 

           
پنجشنبه 12 اردیبهشت 1392 ساعت 21:28

 

ای بهار دل ها   

ای همیشه بهار من

سرسبزی ات مبارک  

 

 

  

    

           
سه شنبه 10 اردیبهشت 1392 ساعت 20:36

       تو همیشه درآغوش  دل  من  جای  داری !

       و دلـم   

           

             به گرمای وجود تو می تپد !

             لحظه ها از تو ساخته می شوند

             و روزها برای توآمده اند ...

             تو مادر من هستی

             جـاودانه  

             و من  ، دوستت دارم همیشه ! ! 

 

           
شنبه 7 اردیبهشت 1392 ساعت 21:33

 

    

    با تشکر از آقای آل داود 

 

           
شنبه 31 فروردین 1392 ساعت 18:04

ـ آقا می تونید این کفش دوزک رو برام نگه دارید ؟

ـ ببینم ! وای چه قشنگه ! از کجا آوردی ؟

ـ آقا این کفش دوزکه خونه شو گم کرده بود و من اونو پیش خودم نگه داشتم تا خونه شو پیدا کنم . راستی آقا شما کمک می کنید خونه اونو پیدا کنم ؟

ـ بله حتماً ! چرا با خودت به کلاست نمی بری ؟

ـ من فقط به شما اطمینان دارم که از کفش دوزکم مواظبت می کنید .

ـ متشکرم پسرم من هم سعی می کنم از اون خوب مراقبت کنم .    

 

           
سه شنبه 27 فروردین 1392 ساعت 20:00

ایشون آقای حسین ذاکری هستن ، البتّه همراه چرتکه ی آقا بزرگ . 

 

وقتی چرتکه آقا بزرگ رو به کلاس آوردن همه ذوق زده شدیم .

در گذشته به جای ماشین حساب از این وسیله استفاده می کردند .

کار با این چرتکه به جای ماشین حساب کمی برای ما مشکل بود .

ولی برای همه جالب ‼  

متشکرم آقا بزرگ که به حسین این همه محبّت دارید . 

 

           
یکشنبه 25 فروردین 1392 ساعت 17:09

پیدا کردن دو عدد در صورتی که مجموع و تفاضل آن ها را داشته باشیم

برای به دست آوردن عدد بزرگ تر :

مجموع دو عدد را + تفاضل دو عدد می کنیم و حاصل را تقسیم بر ۲

برای به دست آوردن عدد کوچک تر :

مجموع دو عدد را – تفاضل دو عدد می کنیم و حاصل را تقسیم بر ۲ 

  

                         

           
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>