دوشنبه 31 فروردین 1394 ساعت 18:46

ای خدایی که مالک حاجت های فقیرانی

و دانا به اسرار خاموشانی

هر سؤالی را همان لحظه می شنوی

و پاسخش را آماده داری

ای خدا وعده های تو همه صادق و نعمتت فراوان

و رحمتت وسیع

پس از تو درخواست می کنم که

بر محمّد و آل محمّد درود فرستی

و حاجت های مرا در دنیا و آخرت برآوری

که البتّه تو بر همه چیز توانای                 

       ماه رجب مبارک تان باد

ماهی که پیامبر مهربانی ها فرمودند :

ماه رجب ماه بزرگ خداست !

   

           
چهارشنبه 5 فروردین 1394 ساعت 21:20

به نظر شما  با بچّه ها یی که شب دیر می خوابند چه باید کرد ؟!

 

           
جمعه 29 اسفند 1393 ساعت 22:26

         

خدایا برای همه ی سال هایی که به ما لطف و محبّت کردی و مراقب ما بودی ، شکرگزاریم !

و برای همه ی لحظاتی که منتظر ما هستی تا فراموشت نکنیم ممنون هستیم ...

خدایا سال نو مبارک همه ی ما از طرف تو ...


           
چهارشنبه 27 اسفند 1393 ساعت 13:02

 

اشکم  ولی  به پـای عزیــزان چکیــده ام

خـارم  ولی  بـه  سـایـه ی گل آرمیـده ام

بـا یـاد رنگ و بـوی تو  ای نـو  بهـار عشق

هم چون بنفشه سر به گریبان کشیده ام  

 

           
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 18:06

بعضی ها منو خیلی دوست دارن .

بعضی ها هم با من رابطه ی خوبی ندارن .

شما چطور ؟  

تحقیقات جدید درباره ی من نشان می دهد که : 

من دارای یک ماده ی ضدّ تشنّج هستم .

من مقوّی معده هستم .

درد را از بین می برم .

فشار خون را پایین می آورم .

من برای حفظ تناسب اندام و جلوگیری از چاقی مفید هستم .

و دارای پتاسیم و مقداری کلسیم هستم .

 

           
چهارشنبه 20 اسفند 1393 ساعت 18:00

مامان و بابای دوست داشتنی :


هر چیز را در اوج خواستن 

انگیزه ای باقی نمی گذارد ... 


 

           
چهارشنبه 13 اسفند 1393 ساعت 17:20









           
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 10:55

سیّد محمّد رضا می گفت ده دانه از حبوبات را تو گلدان کاشته است و فقط یک دانه نخود و یک دانه لوبیا رشد کرده و سر از خاک درآورده است .

او حاصل دو هفته مراقبت از لوبیا و نخودش را به کلاس آورده بود تا به دوستانش نشان بدهد .

ما همه فکر کردیم که چه چیزهایی باعث شده بقیه ی دانه ها رشد نکنند .

لوبیا کوچولوی سیّد محمّد رضا ، گل کرده بود و برای همه ی ما دیدنی و جالب بود .

آفرین سیّد محمد رضا ...

           
جمعه 24 بهمن 1393 ساعت 10:29

این ها چیه ؟

بله یه عالمه موشک کاغذی !

کی درست کرده ؟

حدس تون درسته ؛ بچّه های کلاس !!

یعنی می گید تو کلاس بازیگوشی می کردن و شلوغ کاری ؟!

اون هم وقتی که معلم نبوده ؟!!!

نه بچّه ها این کا رو پیش معلّم انجام دادن !

وای ؛ چه کاری ! خیلی اشکال داره !!

 نه ؛ زود قضاوت نکنین .

چند روز پیش بعد از درس ریاضی ، به بچّه ها گفتم : دوست دارید موشک بازی کنیم ؟

بچّه ها هم از خدا خواسته ...

کاغذ های باطله رو به بچّه ها دادم و گفتم هر کس هر جوری بلده یه موشک درست کنه .

قرار شد بعضی ها هم که بلد نبودن ، به کمک من و دوستاشون این کا رو انجام بدن .

جاتون خالی یه عالمه موشک کاغذی ،

و به مدت 5 دقیقه پرواز موشک ها در کلاس ...

و آخر از همه ، پرواز موشک ها به سمت آقا معلّم ...

چه کیفی داد ...  

           
دوشنبه 13 بهمن 1393 ساعت 22:24
امام دل ها هم چنان در دل هاست !!

و امید به تداوم راهش برای رسیدن به خوبی ها بسیار ...   کلیک کنید .

      

           
چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 22:37

قرار بود امروز خانم دکتر روانپزشک همراه رزیدنت هاشون برای جلسه ی دوم ، به کلاس ما بیایند ؛

امّا نیومدند !!!

روز گذشته برای هماهنگی دروس کلاس مون ، از آقای مدیر پرسیدم : " انشالله این گروه خواهند آمد ؟ "

آقای مدیر فرمودند ؟  " تماس گرفتند و گفتند ما دیگه به مدرسه ی شما نمی آییم !!!!! "

ــ  چرا آقای مدیر ؟

گفتند : " کلاسی که رفتیم ( یعنی کلاس ما ) خوب نبود ، بچّه ها شلوغ کردند !! "

نمی دونم چی بگم ؛ من خودم پیش بچّه ها بودم .

تازه آقای مربی قرآن هم که ساعت درسشون رو به ما قرض داده بودند ؛ تشریف داشتند ؛ بچّه ها هم همکاری خوبی داشتند . 

مگه از بچّه ها چه انتظاری بیشتر از این باید می داشتیم ؟ هم من و هم بچّه ها مشتاقانه برای کسب تجربیات علمی حضرات ، سنگ تموم گذاشتیم .

می گم نکنه وقتی دیدم خانم ها بدجوری آدامس می جویدن و من خیلی با احترام طوری که بچّه ها متوجه نشوند در گوش یکی شون گفتم :" خانم ببخشید ، " آدامس "  بهشون برخورده !

یعنی می شه یه خانم دکتر روانپزشک اونم برای تدریس مهارت های زندگی بیاد کلاس و .... تازه بعدش هم بگن دیگه به این کلاس نمی آییم !!

نمی دونم ، نمی دونم ... راستی ما کجای کاریم ؟!


           
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:09

من پارسا تنها هستم .

پدرم روز شنبه ، یک ساعت پیش من و بچّه ها و آقای واعظی بودند .                  

ایشون درس الکتریسیته ی ساکن رو با انجام آزمایش هایی برای بچّه ها یادآوری کردند .

بچّه ها هم همکاری خوبی داشتند .

قراره دوباره هم به کلاس من سر بزنند .

متشکرم بابای خوب من ! کارتون عالی بود !   دوستتون دارم ...




           
چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 16:09

امروز خانم دکتر روانپزشک با سه تا از رزیدنت هاشون به کلاس اومدن .

قراره 4 جلسه ی دیگه هم بیان !

امروز از خود آگاهی گفتند و تمرین هایی با بچّه ها داشتن .

تمرین هایی که ما هر روز با بچّه ها داریم و در لابه لای درسهامون هر روز کار می کنیم .

امّا امروز کمی متفاوت بود .

حتماً تاثیر گذار خواهد بود ...



           
چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 15:59

صالح می گفت :

آقا  چند وقتیه یه چیزی مثل چنگ ذهن منو گرفته و ول نمی کنه !!

چیکار کنم ؟ می تونید با پدرم صحبت کنید ؟

محمّد می گفت :

آقا ، هم پدر و هم مادرم وقتی از دستم عصبانی میشن ، با وردنه منو می زنن !

گاهی هم با مگس کش طوری روی دستم می زنن که قرمز میشه !

می گفت ...


           
   1       2       3       4       5       ...       73    >>