چهارشنبه 8 بهمن 1393 ساعت 22:37

قرار بود امروز خانم دکتر روانپزشک همراه رزیدنت هاشون برای جلسه ی دوم ، به کلاس ما بیایند ؛

امّا نیومدند !!!

روز گذشته برای هماهنگی دروس کلاس مون ، از آقای مدیر پرسیدم : " انشالله این گروه خواهند آمد ؟ "

آقای مدیر فرمودند ؟  " تماس گرفتند و گفتند ما دیگه به مدرسه ی شما نمی آییم !!!!! "

ــ  چرا آقای مدیر ؟

گفتند : " کلاسی که رفتیم ( یعنی کلاس ما ) خوب نبود ، بچّه ها شلوغ کردند !! "

نمی دونم چی بگم ؛ من خودم پیش بچّه ها بودم .

تازه آقای مربی قرآن هم که ساعت درسشون رو به ما قرض داده بودند ؛ تشریف داشتند ؛ بچّه ها هم همکاری خوبی داشتند . 

مگه از بچّه ها چه انتظاری بیشتر از این باید می داشتیم ؟ هم من و هم بچّه ها مشتاقانه برای کسب تجربیات علمی حضرات ، سنگ تموم گذاشتیم .

می گم نکنه وقتی دیدم خانم ها بدجوری آدامس می جویدن و من خیلی با احترام طوری که بچّه ها متوجه نشوند در گوش یکی شون گفتم :" خانم ببخشید ، " آدامس "  بهشون برخورده !

یعنی می شه یه خانم دکتر روانپزشک اونم برای تدریس مهارت های زندگی بیاد کلاس و .... تازه بعدش هم بگن دیگه به این کلاس نمی آییم !!

نمی دونم ، نمی دونم ... راستی ما کجای کاریم ؟!


           
دوشنبه 6 بهمن 1393 ساعت 13:09

من پارسا تنها هستم .

پدرم روز شنبه ، یک ساعت پیش من و بچّه ها و آقای واعظی بودند .                  

ایشون درس الکتریسیته ی ساکن رو با انجام آزمایش هایی برای بچّه ها یادآوری کردند .

بچّه ها هم همکاری خوبی داشتند .

قراره دوباره هم به کلاس من سر بزنند .

متشکرم بابای خوب من ! کارتون عالی بود !   دوستتون دارم ...




           
چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 16:09

امروز خانم دکتر روانپزشک با سه تا از رزیدنت هاشون به کلاس اومدن .

قراره 4 جلسه ی دیگه هم بیان !

امروز از خود آگاهی گفتند و تمرین هایی با بچّه ها داشتن .

تمرین هایی که ما هر روز با بچّه ها داریم و در لابه لای درسهامون هر روز کار می کنیم .

امّا امروز کمی متفاوت بود .

حتماً تاثیر گذار خواهد بود ...



           
چهارشنبه 1 بهمن 1393 ساعت 15:59

صالح می گفت :

آقا  چند وقتیه یه چیزی مثل چنگ ذهن منو گرفته و ول نمی کنه !!

چیکار کنم ؟ می تونید با پدرم صحبت کنید ؟

محمّد می گفت :

آقا ، هم پدر و هم مادرم وقتی از دستم عصبانی میشن ، با وردنه منو می زنن !

گاهی هم با مگس کش طوری روی دستم می زنن که قرمز میشه !

می گفت ...


           
پنج‌شنبه 25 دی 1393 ساعت 23:00












           
دوشنبه 22 دی 1393 ساعت 23:37

وای امیر علی نمی ترسی این ماهی رو ، دستت گرفتی ؟!!



           
جمعه 19 دی 1393 ساعت 23:35
مدّتی پست نداشتیم و عزیزمان در یکی از کامنت ها پرسیده بود : کلاس تعطیله ؟

خدمتشون عرض کردیم :

خیـــــر قربان !!!

بچّه ها معلّم رو تعطیل کردن !!

این قده کار سرمون ریخته که ....

از همه سخت تر رسیدگی به درد و دل های مامان ها و بچّه ها و برنامه ریزی های آموزشی برای اوناست !

رسیدگی به امور تحصیلی بچه ها و مشاوره ها خیلی جانسوز و وقت گیر است ...

خدا یاری می کند الحمد الله ...



           
جمعه 19 دی 1393 ساعت 22:34

« آقای واعظی قراره معلم های کلاس چهارم هشت مدرسه ی مجموعه (دخترانه و پسرانه) دور هم جمع بشن و ضمن آشنایی با هم صحبت هایی پیرامون پایه ی چهارم داشته باشن .

شما و مدرسه تون هم میزبان اونا هستین ؛ 18 تا معلّم چهارم داریم .

بهتره یه موضوع رو هم مشخّص کنید تا همکاران با حضور ذهن به جلسه بیان ... »

این قسمتی از صحبت های تلفنی معاونت محترم مؤسسه بود که با من داشتند .

               ..........

روز یکشنبه 8 دی ماه یک مهمونی خیلی ساده ترتیب داده شد .

دور هم جمع شدیم ؛ ساعت 3 بعد از ظهر تا 5 بعد از ظهر .

من هم 60 دقیقه برای همکاران عزیز برنامه داشتم .

برنامه ی من یک کارگاه آموزشی با موضوع کتاب های مکمل و کتاب های کمک درسی و آسیب شناسی کتاب های موجود در این زمینه بود .

طبق گفته ی عزیزان ؛ موضوع تازه و خوبی بود . دغدغه ی همه ی همکاران !

همگی حضور داشتند .

همکاران کلاس اول و دوم مدرسه ی خودمون هم حضور داشتند .

خیلی بزرگواری کردن که اومدن .

مدیر و معاون مدرسه هم ، مثل همیشه پشتیبان و حامی برنامه ها ...


از همه متشکرم !!


           
جمعه 19 دی 1393 ساعت 21:53

روز پنجشنبه بود . ( پنج شنبه ها مدرسه ی ما باز است و بچّه ها درس دارند . )

ساعت اوّل درس نداشتم .

زودتر اومدم تا برای ساعت بعد آماده بشم .

در راهرو مدرسه ، برادر بزرگ یکی از بچّه ها رو دیدم  .

ــ  سلام آقای غلامی ، حالتون چطوره ؟

ــ  من قرار قبلی با شما نداشتم ! با من کار دارین ؟!

ــ نه آقا ، شما بفرمایید داخل دفتر .

و من وارد دفتر شدم  و ...

چند لحظه ای نگذشت که خانم غلامی مامان امیر حسین اومدن داخل دفتر ؛

فکرم مشغول حضور ایشون بود که بعد از سلام و احوالپرسی گقتن : آقای واعظی بچّه ها در کلاس با شما کار دارن !!!

و من متعجّب ؛ 

خانم غلامی ، پسر بزرگشون و بچّه های کلاس ... چه خبر شده !!

همراه این عزیزان وارد کلاس شدم و مواجه شدم با دست زدن بچّه ها و شعر زیبای تولّدت مبارک ...

بلـــــــه ؛ بچّه ها به اتّفاق اولیای عزیز با زحمت های خانم غلامی و پسرشون برای آقا معلم یه برنامه ی غیر منتظره تولد داشتند .

و این فوق العاده بود برای من  !!!!


ممنونم پسرهای گل ...

ممنونم اولیای عزیز ...

ممنونم خانم غلامی ...



           
جمعه 19 دی 1393 ساعت 21:28

وقتی درس مخلوط ها رو شروع کردیم ، قرار شد آقا صالح برامون یک عدد گوجه و یک دونه خیار و یه پیاز کوچولو به کلاس بیاره و سالاد درست کنه .

فردا وقتی اومدم کلاس دیدم یه کیسه ی بزرگ نایلونی از زیر میزش در آورد و گفت آقا خیار و گوجه و پیاز آوردم .

کیسه خیلی سنگین بود !

_  بچّه ها ، ببینین یه دونه خیار و گوجه و پیاز صالح رو ...

    بله آقا صالح ، دو کیلو خیار و سه کیلو گوجه و دو کیلو پیاز برامون آورده بود .

ــ پسر ، چرا این همه ؟!

ــ آقا می خوام به همه ی کلاس سالاد بدم .

   و بچّه ها زدن زیر خنده !

ــ آخه وقت نمی شه ، کی می خوای درست کنی ؟

ــ آقا تا آخر ساعت ، قبل از تعطیلی مدرسه این کا رو می کنم .

ــ یه پیشنهاد دارم صالح ، برای این که به کلاس درس هم برسی با ابوالحسن میز آخر بشینین و یه بشقاب سالاد درست کنین و بقیه رو در منزل ؛ خوبه ؟!

ــ چشم آقا ، فردا برای همه ی بچّه ها سالاد میارم .



چه سالادی !!

چقدر قشنگ خرد شده  ، پسر !! 

خیلی خوب درست کردی آقای متخصص ؛ آفرین !!



حتماً خیلی خوشمزه هم است ، نه ؟!

خیلی آقا ...  


ممنون پسرای گل ...




           
جمعه 21 آذر 1393 ساعت 10:30

با سلام خدمت آقای واعظی

بنده در تاریخ 93/9/17 شاهد سر و صداهای بسیار آقای ؟؟؟؟؟ بوده و آقای ؟؟؟؟؟ بنده را در زنگ نقّاشی اذیّت کرده است .

آقای ؟؟؟؟؟ می گویند : « داشتم با شما شوخی می کردم .» در حالی که من دو بار به ایشان تذکّر داده ام .

+ آقای ؟؟؟؟؟ دوباره با دیدن نوشتن نامه ی من به جنابعالی ، لجبازی در آورده و مرا اذیّت کردند .

                                                      93/9/17          36/2/10

نوشته ی بالا عین متن نامه ی آقای ؟؟؟؟؟ دانش آموز کلاس است .

امیدوارم پیگیری های انجام شده برای رفع این مشکل ؛ پسر گلم را به نتیجه ی خوبی رسانده باشد .

           
جمعه 14 آذر 1393 ساعت 19:55

این ها تخم میگو هستند .

و این جا عملیات پرورش میگو است !

ما می خواهیم محلول مناسب پرورش تخم میگو را به کمک آقای غلامی درست کنیم .

شاید بتونیم بعد از چند روز میگوهای کوچولو رو به بچّه ها نشون بدیم .


حالا تخم های میگو در محلول نمک دریایی شناورند

باید در دمای مناسب از آن ها مراقبت کنیم .



این هم آقای غلامی ما :

البتّه اون که داره سیب گاز می زنه ؛ نه ! ایشون آقای برکچیان هستند .

اونی هم که داره می خنده و دندوناش پیداست ؛ نه ! ایشون آقای اخلاقی هستند .

بله اونی که سمت چپ ایستاده ؛ آقای غلامی است .

ایشون به کارهای علمی خیلی علاقه دارند .

البتّه بچّه های کلاس دوست داشتنی همه شون به فعّالیت های علمی علاقه دارن ؛

موفّق باشید بچّه ها ...



           
سه‌شنبه 11 آذر 1393 ساعت 21:50

این سیّد ابوالحسن هم کارهای جالبی می کنه هاااااااا




           
سه‌شنبه 11 آذر 1393 ساعت 21:47

ستاره ی دریایی ابوالفضل هم برای همه ی ما جالب و دیدنی بود !

ممنون ابوالفضل که یکی از جانوران خارتن رو به کلاس آوردی !



           
   1       2       3       4       5       ...       72    >>