من و بابا چون با هم رابطه ی دوستی خوبی داریم تصمیم گرفتیم که سفرهای مجردی با هم برویم .
اوّلین سفر ما تابستان امسال بود و برنامه این بود که به شمال برویم . دو روز در ساری پیش دوست پدرم که اتّفاقا ایشان هم مانند معلّم امسال ما فامیلشان جلیلی است ولی پزشک هستند و یک روز بابل و خزر شهر پیش دوست دیگر پدرم و یک روز هم در ناهار خوران گرگان . چون دیر تصمیم گرفته بودیم هواپیما نبود .
خواستیم با اتوبوس برویم ولی بلیط صبح نبود . گفتم : پدر با ماشین خودمان برویم . پدر هر چند از رانندگی در جاده خوشش نمی آمد قبول کرد چون این آخرین فرصت بود و بعد از مسافرت ما ، ماه مبارک رمضان شروع می شد . صبح زودحرکت کردیم و در اوّل راه پدر یک ساندویچ کوچک کالباس به من داد و من روی بالش و پتویی که پدر برایم انداخته بود خوابیدم تا به بجنورد رسیدیم و در محلّ تفریحی بش قارداش استراحت کردیم . وقتی دوباره راه افتادیم من باز خوابیدم تا به آزادشهر رسیدیم که مسیری خسته کننده بود من و بابا هم خیلی گرسنه بودیم تا یک رستوران دیدیم پدر گفت : مرغ سفارش بده چون رستوران بین راهی زیاد مطمئن نیست . من هم قبول نکردم و شیشلیک سفارش دادم !! و باور کنید که شیشلیکی که به من دادند از یک ساندویچ کالباس هم کوچکتر بود .پدر گفت : عجب شیشلیک گنده ای نوش جان !! من از این تجربه ی دردناک خودم ناراحت بودم تا پدر یک مقدار از غذای خود را به من داد .
دوباره راه افتادیم و من تا شب خوابیدم . وقتی بیدار شدم دیدم پدر خیلی بی حوصله و خسته است پدر گفت : می دانی آدم دوست خوب را در سفر می شناسد ! گفتم یعنی چه ؟ او توضیح داد که همسفر باید هم در سختی و هم در شادی سفر همراه باشد . من فهمیدم که چه کار بدی کرده ام و تصمیم گرفتم در راه برگشت با پدر صحبت کنم تا او خسته نشود . دو روز پیش دکتر جلیلی بودیم و او ساحل های خلوت اطراف را به ما نشان داد و من صبح و عصر شنا می کردم .
در شمال رستوران هایی به نام اکبرجوجه هست که جوجه ی خوشمزه ای دارند ما که یک نفر و نصفی بودیم سه پرس سفارش دادیم و با خنده های فراوان خوردیم . روز بعد به بابل و خزر شهر رفتیم که آن جا هم بسیار خوش گذشت و ساحل زیبا تر و تمیز تری داشت .حال زمان برگشت به خانه بود . دوست بابا می گفت که اگر از مسیر دامغان برگردید زودتر می رسید . و این یعنی اینکه دیگر ناهار خوران گرگان نرویم . من منتظر تصمیم پدر بودم او با من مشورت کرد و من گفتم که عبّاس آباد که در بهشهر است را ندیده ام . در آخر پدر با من تصمیم گرفتیم که ابتدا به هتل ناهارخوران زنگ بزنیم اگر جا داشتند برویم و اگر جا نداشتند از مسیر دامغان برگردیم .خوشبختانه هتل جا داد و من به جنگل زیبای النگ دره و یک شهربازی خوب رفتم .
شب هنگام شام پدر می خواست من را امتحان کند و گفت : با غذایت زیتون بخور . ومن که اصلاً از آن خوشم نمی آید برای اینکه ثابت کنم همسفر خوبی هستم از آن خوردم ! صبح روز بعد به سوی مشهد راه افتادیم و من سعی کردم که کمتر بخوابم تا پدر خسته نشود . ما تصمیم داریم هر سال یک مسافرت مجردی حتی کوتاه با هم برویم . راستی این مسافرت ما با کالباس شروع شد و با کالباس هم تمام شد چون آخرین ناهار را هم کالباس خوردیم و من چند روزی دل درد بودم . سروش ناجی کلاس جهارم