سه شنبه 26 اردیبهشت 1391 ساعت 23:26

  خسرو معتضد :

اگر این خانم به بچّه ها می گفت یکی یکی و بدون شتاب سالن را ترک کنند آسمان به زمین می آمد ؟

فرمانده نیروی انتظامی چند روز پیش به صدا و سیما توصیه کرد برنامه های شاد و سرگرم کننده ای بسازد که افسردگی و دلمردگی از جوانان دور شود. وی افسردگی و پریشان حالی و ناامیدی را علت افزایش جرایم دانست .

گفته های مشارالیه بسیار عالمانه و ارزنده است؛ البته ایشان خشکسالی را هم از علل نارضایی و مشکلات مردم دانست که من امسال خشکسالی ندیدم و بارندگی های بهار امسال صحراها و بیابانهای کشور را صد چندان سرسبز و خرم و باطراوت کرده است، اما اگر صد و چهل پنجاه جوان خراسانی بلند می شوند با یک تور رسمی و شناخته شده برای گردش و سیر و سیاحت در مناطق استان بزرگ خراسان از شهر خارج می شوند، آنان را به اتهام اینکه با هم فامیل نیستند توقیف کرده اتوبوس را هم به توقفگاه هدایت می کنند؛ این اجبار جوانان به خانه نشینی بلیات و عوارض بسیار بدی در پی دارد که وقتی نتوانی در استان گشتی بزنی اعتیاد به کراک، شیشه، کریستال و انواع مواد در پناهگاه ها و سردارها و پستوها در انتظارت است و چه بسا شر و مفسده ای بسیار بزرگتر حادث می شود .

در زمان مظفرالدین شاه حاکم تهران دستور داد خیابان لاله زار، زنانه و مردانه شود. اما فروشگاه ها و مکانهایی که خانمها از آن جاها احتیاجات خود را می خریدند در سمت شرقی خیابان بود.

در حالیکه پلیس دارالخلافه دستور داشت، اذن عبور از خیابان قسمت غربی را به خانمها بدهد. پس از مدتی خانمها مجاز شدند در قسمت شرقی خیابان تردد کنند و آقایان به قسمت غربی رفتند اما کافه ها و رستورانها و بستنی فروشی ها در شرق خیابان بود و دوباره مقررات تغییر کرد و سرانجام این دستور بی جا لغو شد .

نبود تفریحات و سرگرمی ها در کشور سبب می شود یک مجری زن برنامه های کودک تلویزیون که تنها هنر او این است که صدایش را ریز و زیر و میو میو می کند و من هیچ هنر خاصی در هنرنمایی ایشان ندیده ام و حتی یک دستور درست و حسابی به کودکان نمی دهد که مثلاً دست خود را پس از رفتن به آبریزگاه بشویید یا دهانتان را پس از غذا خوردن یا هنگام صبح مسواک بزنید. وقتی به خرمدره می رود «شو» اجرا کند برگزارکنندگان این برنامه از فرط آزمندی به جای 3000 صندلی برای 4000 صندلی بلیت گران بفروشند و کودکان نازنین مردم را در یک محوطه تنگ گرد آورند و در نهایت نادانی و جهالت و بی رحمی حتی اجازه ندهند پهلوی مادرهایشان بنشینند! در خبرها خواندم 400 هزار تومان هم برای برقراری نظم و امنیت به صندوق پلیس خرمدره واریز کرده اند، اما این برنامه به قدری بی نظم و ترتیب و هر کی به هر کی بوده که به جای سه مدخل خروجی، فقط یک در را باز کرده اند تا چهار هزار نفر نوباوگان و اولیای آنها خارج شوند و طفلکی بچه ها برای پیوستن به مادران خود به گونه ای هجوم آورده اند که سه چهار تن زیر دست و پا رفته و مرده اند و چند نفر هم به حال مرگ به بیمارستان انتقال یافته اند و چند کودک را که حالشان وخیم تر بوده به بیمارستان زنجان انتقال داده اند.من وقتی شرح حال کودکان مقتول و مصدوم را خواندم مرتعش شدم. نوگلان زیبا و نوشکفته و دوست داشتنی که در سراسر جهان مورد علاقه و احترام مردم اند در اینجا یا مورد آزارهای سادیستی قرار می گیرند یا خاله شادونه که من نمی دانم ایشان چه هنری جز نازک کردن صدای خود دارد و وقتی به ولایتی می رود که در آنجا هیچ وسیله سرگرمی و تفریح و تفرجی برای کودکان وجود ندارد و با به جا گذاشتن چندین قربانی که من مطمئن هستم نفرین آنان و مادرهایشان دامان عوامل این حادثه را خواهد گرفت .

مگر زبان این خانم که می گوید و در مقام دفاع از خود دلیل می آورد که پس از پایان برنامه این حادثه رخ داد لال بود که قبل از آنکه تشریفش را ببرد با همان شیرین زبانی و صدای نازک خود (گویا از فرصتی که تلویزیون در اختیارش گذاشته حسن استفاده می کند، تور ایرانگردی گذاشته. قرار است شهر به شهر ایران برود و...) آری با همان شیرین زبانی خود که به نظر من بسیار بی مزه است و تکراری و به سن و سال ایشان هم نمی خورد، به بچه ها می گفت: «نازنینان من، سرجایتان بمانید و یکی یکی از سالن خارج شوید.» یا به متصدیان سالن دستور می داد همه درهای سالن را باز کنید و مراقبت نمایید بچه ها به مادرهایشان ملحق شوند. خیر این کار را نکردند، چون عجله داشتند زودتر به گروه بپیوندند و حق و حقوق بابت شو و شیرین زبانی را مطالبه کنند. واقعاً که این پول لعنتی، چه ها که نمی کند.

فرماندار و مسؤولان شهر خرمدره هم بر خلاف آنچه ادعا می کنند در این حادثه مقصرند. اجتماع چهار هزار نفر کودک و اولیای آنان در یک سالن نباید از نظر آنان دور بماند.اگر یک گروه سیاسی می آمدند و در آن سالن تشکیل جلسه می دادند باز هم آقایان بدون توجه و دقت شب جمعه خود را می گذراندند؟ چگونه یک گروه وارد شهری می شوند، 4000 نفر را در یک فضای 3000 نفره جا می دهند؟ کلمه زشتی مانند «می چپانند» را ناچارم به کار ببرم.در پایان فاجعه همه چراغ به دست می گیرند که شعر کی بود، کی بود، من نبودم دستم بود، تقصیر آستینم بود، را بخوانند؟

جناب فرماندار در خواب تشریف داشتند؟

حالا هم آمده اند، سالن را مهر و موم کرده اند که چه بشود؟ چند هفته بعد، چند ماه بعد، باور کنید به هفته و ماه نمی رسد. هفته بعد این مهر و موم و لاک باز می شود و باز هم امثال خاله شادونه پیدا می شوند و برای این مشتی اسکناس چرک دست قربانی خواهند گرفت.

من از این خانم و نیز مدیر برگزاری این مراسم می پرسم: ناخدای هر کشتی وظیفه وجدانی دارد هر گاه کشتی در آستانه غرق شدن قرار گرفت تا تخلیه تمام نفرها در کشتی بماند. شما که به نامتان 4000 موجود مظلوم و بی گناه را گردآوردند و با اداره بد سالن باعث مرگ آنان شدند زبانتان مشکلی داشت؟ چرا به بچه ها تذکر ندادید، آرام و بانظم سالن را ترک کنند و به مادران خود ملحق شوند ؟

           
سه شنبه 19 اردیبهشت 1391 ساعت 11:24

    

 

           
جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 21:01

به حمد الهی در کلاس کمبود منابع مطالعاتی نداریم .  

کمبود مطالعه هم نداریم .

این کتاب های مرجع تا به حال دوبار به صحافی رفتند .

خیلی عالیه که کتاب ها مرتّب دست بچّه ها می چرخد !!  

من همیشه فکر می کنم کتاب های فرسوده (که به خاطر استفاده ی زیاد فرسوده شدند ) خوشبخت ترین کتاب ها هستند .  

 

           
جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 21:00

  

چند روز پیش سیّد محمّد علی صندوقچه ی سکّه های قدیمی خودشو به کلاس آورد .

سیّد گل ما مقداری سکّه ی قدیمی و تعدادی هم سکّه ی جدید داشت . 

دیدن سکّه های قدیمی  برای بچّه ها خیلی جالب بود .

متشکّرم آقای بدیعی !

 

           
جمعه 15 اردیبهشت 1391 ساعت 20:58

این آقا قبلاً معرّف حضورتون بودن !  

آقای سجّاد پزشکی .

البتّه قبلاً با کلّه ی مو دار در یک اسباب کشی کلاسی ، معرّف حضورتون بودن !

ایشون برای اوّلین بار در عمر 11 ساله شون ، در کلاس دوست داشتنی به کلّه ی بی مو رسیدن ! 

البتّه لطف پدر هم شامل حالشون بوده و با یک ماشین اصلاح سراغ کلّه ی مبارک رفتن !!! 

آفرین به بابا و صد آفرین به سجّاد ... 

 

 

           
پنجشنبه 14 اردیبهشت 1391 ساعت 21:31

با کلیک بر روی تصویر زیر به مرکز تقویم ژئوفیزیک دانشگاه تهران بروید و نیازهای خود را جستجو و دریافت کنید . 

 

           
یکشنبه 10 اردیبهشت 1391 ساعت 21:40

 

لحظات را نمی توان با تو تقسیم کرد ،

که لحظه ها را تو می سازی ...      

 

یادت و خاطرت جاودانه ، معلّم عزیز !  

 

           
جمعه 1 اردیبهشت 1391 ساعت 19:24

بعضی وقت ها دیدن اشیاء قدیمی بچّه ها رو خیلی متعجّب می کنه و فرصتی می شه برای گفت و گوها و آموزش در کلاس . 

 

 ممنونم از دوستمون آقای بدیعی که این فرصت رو ایجاد کرد .

           
پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 21:21

فردا یک کوهپیمایی خانوادگی داریم .

ساعت 7 صبح از جلوی مدرسه حرکت می کنیم . 

خانواده ها با وسیله شخصی خودشون خواهند اومد .

خانواده هایی هم که از وسیله ی شخصی نمی خواهند استفاده کنند ، براشون وسیله ی نقلیه تدارک دیده شده است.

هیئت کوهنوردی  ، اورژانس و نیروی انتظامی هم ما رو همراهی خواهند کرد .  

قراره همه ی همکاران هم با خانواده هاشون بیان ! 

خلاصه هر کسی دوست داشته باشه با ما میاد .

یک همبستگی عمومی و آشنایی های جدید ...

خوش می گذره !!

از آقای مدیر و بر و بچّه های دیگه خیلییییییییییییی ممنون هستیم که زحمت زیادی کشیدند . 

 

           
پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 21:20

از میان ایمیل ها ؛ با تشکر از خانم زهرا  

هرگز آن روز را که مادرم مجبورم کرد به جشن تولّد دوستم بروم ، فراموش نمی کنم .  

من در کلاس سوم خانم بلاک بودم و آن روز دعوتنامه فقیرانه ای را که با دست نوشته شده بود ، به خانه بردم و گفتم : « من به این جشن تولّد نمی روم .

او تازه به مدرسه ما آمده است . اسمش روت است . برنیس و پت هم نمی روند . او تمام بچّه های کلاس را دعوت کرده است ! »

مادرم دعوتنامه را نگاه کرد و سخت اندوهگین شد . بعد گفت : « تو باید بروی . من همین فردا یک هدیه برای دوستت می خرم . »

باورم نمی شد. مادرم هیچ وقت مرا مجبور نمی کرد به مهمانی بروم و ترجیح می دادم بمیرم ، امّا به آن مهمانی نروم . امّا بی تابی من بی فایده بود .

روز شنبه مادرم مرا از خواب بیدار کرد و وادارم کرد آئینه صورتی مروارید نشانی را که خریده بود ، کادو کنم و راه بیفتم . بعد مرا با ماشین سفیدش به خانه روت برد و آن جا پیاده ام کرد.

از پله های قدیمی خانه بالا می رفتم ، دلم گرفت. خوشبختانه وضع خانه به بدی پله هایش نبود . دست کم روی مبل های کهنه شان ملافه های سفید انداخته بودند . بزرگ ترین کیکی را که در عمرم دیده بودم ، روی میز قرار داشت و روی آن نه شمع گذاشته بودند . ۳۶ لیوان یک بار مصرف پر از شربت کنار میز قرار داشت. روی تک تک آن ها اسم بچّه های کلاس نوشته شده بود . با خود گفتم خدا را شکر که دست کم وقتی بچّه ها می آیند ، اوضاع خیلی بد نیست .

از روت پرسیدم : « مادرت کجاست ؟ » به کف اتاق نگریست و گفت : « بیمار است.»

_ « پدرت کجاست؟ »

_ « رفته.»

جز صدای سرفه های خشکی که از اتاق بغلی می آمد ، هیچ صدایی سکوت آن جا را نمی شکست. ناگهان از فکری که در ذهنم نقش بست ، وحشت کردم : « هیچ کس به مهمانی روت نمی آید . »

من چطور می توانستم از آن جا بیرون بروم ؟ اندوهگین و ناراحت بودم که صدای هق هق گریه ای را شنیدم . سرم را بلند کردم و دیدم روت دارد گریه می کند . دل کودکانه ام از حس هم دردی نسبت به روت و خشم نسبت به ۳۵ نفر دیگر کلاس لبریز شد و در دل فریاد زدم : « کی به آن ها احتیاج دارد ؟ »

دو نفری با هم بهترین جشن تولّد را برگزار کردیم. کبریت پیدا نکردیم . برای آن که مادر روت را اذیت نکنیم ، وانمود کردیم که شمع ها روشن هستند . روت در دل آرزویی کرد و شمع ها را مثلا فوت کرد!

خیلی زود ظهر شد و مادرم دنبالم آمد . من دائم از روت تشکر می کردم ، سوار ماشین مادرم شدم و راه افتادیم . من با خوشحالی گفتم : « مامان نمی دانی چه بازی هایی کردیم. روت بیشتر بازی ها را برد ، امّا چون خوب نیست که مهمان برنده نشود ، جایزه ها را با هم تقسیم کردیم .

روت آئینه ای که خریدی ، خیلی دوست داشت . نمی دانم چطور تا فردا صبح صبر کنم ، باید به همه بگویم که چه مهمانی خوبی را از دست داده اند! »

مادرم ماشین را متوقّف کرد و مرا محکم در آغوش گرفت . با چشمانی پر از اشک گفت : « من به تو افتخار می کنم . »

آن روز بود که فهمیدم حتّی حضور یک نفر هم تأثیر دارد.

من بر جشن تولّد نه سالگی روت تأثیر گذاشتم و مادرم بر زندگی من اثر گذاشت .  

 

           
پنجشنبه 24 فروردین 1391 ساعت 20:17

پاسخ دوست من ، درباره ی سنگ پا : 

نوعی سنگ آذرین ( آتشفشانی ) است که از سرد شدن گدازه‌های آتشفشانی شکل می‌گیرد . و علّت سوراخ سوراخ بودن آن خروج گازها از میان گدازه ها هنگام سرد شدن آن هاست . 

کنجکاوی های بچّه ها ، بابا دانا را خوشحال می کند .

متشکرم دوست عزیز ! 

 

           
سه شنبه 22 فروردین 1391 ساعت 11:39

 

 

 

یه کمی دیر شد  

ولی فقط دو روز گذشته 

نه که یادمون نبود  

نه  ...

فقط یه کمی این بچّه ها ما رو مشغول داشتن 

البته برای بلاگ اسکای عزیز روز و سال نداریم  

و هر زوز تولدشه ...  

  

 

تولّدت مبارک بلاگ اسکای عزیز 

 

نه تا شمع رو فوت کردیم و شمع دهم رو روشن کردیم .    

یعنی آغاز دهمین سال تلاش های پر ثمر بلاگ اسکای 

دلت گرم و روشن بلاگ اسکای عزیز

کارهات خدایی و نورانی بلاگ اسکای عزیز

تو این نه سال گذشته خیلی اتفاق ها افتاده و خیلی زحمات کشیده شده ! 

ممنون از زحمات گروه بلاگ اسکای و مدیریت محترم ، آقای چنگیزی ! 

تولّدت مبارک ...

 

 

           
دوشنبه 14 فروردین 1391 ساعت 22:28

امروز کلاس درس پر رونق بود . 

بچّه ها اومدن ،  

و روزهای درسی سال 91 شروع شد . 

الهی به امید تو ...

           
چهارشنبه 9 فروردین 1391 ساعت 21:20

               

سلام به روزها و لحظه های قشنگ زندگی که در کنار انسان های شایسته و خوب معنی پیدا می کند .                     

سلام به سپید پوشان مهربانی که هنر وفاداری را به تکرار به ما نشان داده اند .   

سلام به پرستاران عزیز و دوست داشتنی که نه امروز که هر لحظه ، به نام خوبی ها و مهربانی ها ی آن هاست . 

  

           
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>